تبليغاتX
دست نوشته های یک بی ریا

دست نوشته های یک بی ریا

سلام

خیلی حرف دارم با دوستان قدیمی وبلاگم اما اصلا زمان ندارم

دوست دارم این یه خط شعر از مرحوم قیصر رو به نیت میلاد امام رضا(ع) بنویسم، درسته که بیش از دوهفته ازش گذشته اما عیدی محسوسی که تولد امسالش به من داد تا آخر عمر فراموش نمی کنم و ممنونشم....

کاش من هم تو را دیده بودم...کوچه های خراسان تو را می شناسند...


بر و بچز: بی ریا رسما رفت قاطی مرغا !!!!

چاکر همه

یا علی!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:33 توسط یک بی ریا| |
با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 15:24 توسط یک بی ریا| |
.

.

.

.

هر شب "شب قدر"  است  اگر قدر بدانیم...

.

.

.


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:12 توسط یک بی ریا| |
ای که مرا خوانده ای

                          راه نشانم بده 

                                            

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:24 توسط یک بی ریا| |
سلام به رمضان سلام به ماهی که دست و پای شیطان در غل و زنجیر است ( اگر خودمون بازش نکنیم) سلام به ماهی که حتی خوابمون هم عبادته و نفس هامون تسبیح خداونده ( فقط اگر خودمون بخوایم)


و سلامی سرشار از عشق و صفا به تک تک بچه ها

تو رو خدا تو این روزای باقی مونده از ماه خدا بیاید پاک و بی ریا برای همدیگه دعا کنیم ... دعای مومن در حق مومن مستجاب میشه.... بیاید مرام بذارید و خدا رو به حق امیرالمومنین قسم بدید که دردای ظاهر و باطن همه مسلمونا و غیر مسلمونا رو فقط و فقط خودش دوا کنه... بیمارا رو با دست کرامتش شفا بده ... زندانیای بی گناه رو خودش آزاد کنه... و ... و... و...

یاعلی

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:44 توسط یک بی ریا| |

دردم از یار است و درمان نیز هم

1
2
3
4
5
6
7
8
9
دردم از یار است و درمان نیز هم این که می​گویند آن خوشتر ز حسن یاد باد آن کو به قصد خون ما دوستان در پرده می​گویم سخن چون سر آمد دولت شب​های وصل هر دو عالم یک فروغ روی اوست اعتمادی نیست بر کار جهان عاشق از قاضی نترسد می بیار محتسب داند که حافظ عاشق است                  
دل فدای او شد و جان نیز هم یار ما این دارد و آن نیز هم عهد را بشکست و پیمان نیز هم گفته خواهد شد به دستان نیز هم بگذرد ایام هجران نیز هم گفتمت پیدا و پنهان نیز هم بلکه بر گردون گردان نیز هم بلکه از یرغوی دیوان نیز هم و آصف ملک سلیمان نیز هم
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط یک بی ریا| |
چه انتظار عجیبی...

تو بین منتظران هم، عزیز من ، چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت...

چه بی خیال نشستیم... نه کوششی نه وفایی...فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی...


میلادت مبارک!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:29 توسط یک بی ریا| |
سلام به همه ی دوستانم که اینقدر محبت آمیز حال داداش رو می پرسن....

خود خدا می دونه که نخواستم و نمی خوام با تعریف جزئیات حال بر و بچه ها رو بگیرم...

تو اون چند تا پستم هم سعی کردم دقت و مراعات کنم...

دوستای خوبم چه گناهی کردن که حالشون گرفته شه...

حال داداشم خوبه...بهتره...اما تنفسش با مشکل مواجه می شه ...نفس تنگی اذیتش می کنه و...

احتمال زیاد برای درمان ریه اعزامش کنیم خارج از کشور...

دو سه روزه که اثرات رادیوتراپی مشخص شده و موهاش شروع کرده به ریزش... ( دیشب کچلش کردم..به یاد مکه... خوش به حالش)

ایشالا با دعای خالصانه بر و بچ ،  خدا شفای همه ی بیمارا رو تو این ایام شادی و شادمانی بده!

یا علی!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:36 توسط یک بی ریا| |
خدایا؛

تو خود گفتی که هر کس با تو باشد درهای رحمت و گشایشت را به رویش می گشایی...


پس بسم الله...



نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:33 توسط یک بی ریا| |

هوالحی

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم     نقشی به نام خط تو بر آب می زدم

  ابروی  یار   در  نظر  و  خرقه  سوخته      جامی به یاد گوشه محراب می زدم

  روی  نگار  در  نظرم  جلوه  می نمود          وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

چشمم بروی ساقی و گوشم بقول چنگ      فالی بچشم و گوش درین باب می زدم

  نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم           بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم


نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:41 توسط یک بی ریا| |
سلام بر حسین(ع)

بی مقدمه و سلام و حال و احوال با تک تک دوستانم میگم که امام حسین (ع) دیشب عیدی ما رو به دست دکتر آنکولوژیست داد و خیلی آروم مون کرد...

گفت فعلا شیمی درمانی نمی خواد... یه قرصی هست که تا 1 ماه باید مصرف کنه و شاید بعد از اون اصلا شیمی درمانی نیاز نباشه و بیمار خیلی خیلی کمتر اذیت شه!

خوشحالم بچه ها!  خیلی...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 14:31 توسط یک بی ریا| |

....


.............................................................


....

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 23:24 توسط یک بی ریا| |
سلام


گر طبیبانه بیایی به سر بالینم    به دو عالم ندهم لذت بیماری را


این شعر رو با خط خوش خودش نوشته و بالای سرش زده !


از همه ی بر و بچه های وبلاگ ممنونم... از دعاها و نذرهایی هم که انجام دادن ممنونم... امیدوارم که به شادی براتون جبران کنم...

روحیه ی داداش خوبه ... هنوز جواب نمونه برداری ریه اش نیومده و احتمالا بعد از اون معلوم میشه که شیمی درمانی می خواد یا نه! 

خیلی خستم... بعد از چند شب اومدم خونه... و تو این مدت هم خود خدا می دونه که دلم نمی اومده تنهاش بگذارم... رابطه ی من و داداشام خیلی خوبه... خیلی!

هم تو دلم غوغاییه و دریایی از اضطراب و امیده و هم تو ظاهرم... پیر شدم این چند روز!

فقط امید دارم که زودتر دوره ی درمانش به اتمام برسه و به سلامتی کامل برگرده و من و همه رو از نگرانی در بیاره...

توکل بر خدا


نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 23:0 توسط یک بی ریا| |
هو الشافی


امروز سه شنبه / بابا باهام تماس گرفت / ....داداشت...داداشت... / داداش چی؟؟؟/ .... جواب ام آر آی مغزش یه چیزایی نشون داده.../ ...وای.... چه چیزایی؟؟/ ... یه ضایعه ی مغزی...توده.../

وقتی خودم رو رسوندم بیمارستان و با پزشکش حرف زدم تازه فهمیدم موضوع مهم تر از اونی بود که بابا فهمیده بود و حالا من تقریبا همه چیز رو می دونستم و بابا هیچ!

چه حس عجیبی یه ... پرستار بیماری میشی که یه دختر 7 ساله داره با کلی هم آرزو.... 

تومور مغز رو به صلاح خدا می شه با اشعه درمانی و یا حتی عمل اصلاح کرد اما ریه ...

همه میگن داداشت قلب صافی داره ، دل پاکی داره، چون یه عمر مداحی و نوکری امام حسین (ع) رو کرده، اهلبیت دستش رو میگیرن...من و ما هم که اعتقادمون جز این نیست!

فقط شاید یه کم سخت باشه....

این شبا و روزا که درد می کشید و خواب نداشت یکسره می گه "یا زهرا"  

خدایا؛ من که آبرویی ندارم درخونت اما خودت که میدونی ازت چی خواستم! اما فضولی نمی کنم تو کارت! خودت مالک جسم و روح مایی! مرگ و زندگی و سعادت و شقاوت همه هم دست خودته! خودت درد میدی که توجه ما به خالقمون بیشتر شه و قدر سلامتی و تندرستی رو بدونیم ، خودت هم درمان میدی...! هر وقت که صلاح بدونی... منم کی باشم که برات تعیین تکلیف کنم!

اگه قرار باشه یک قطره اشکی که به سبب خوندن روضه ی اهلبیت پیامبرت با صدای داداشم دستش رو بگیره و شفاش بده، میده و هیچ کسی هم نمی تونه مانع بشه! اعتقادم اینه! اگرم تو نخوای و صلاح ندونی، ....!

خداجون؛ این چند روز شاهدی که برای همه ی بیماران دعا کردم و الان هم از دوستان وبلاگم همین رو می خوام، بچه ها، همه مریضا رو دعا کنید... برای همه... اگه جای من باشید و چند شبانه روز رو توی بیمارتسان بگذرونید و آدمای جور و واجور با امراض جور و واجور ببینید اونوقت با جون و دل برای شفا و تندرستی همه دعا می کنید، آخرش هم واسه داداشم...

دلم نمیاد حس اصلیم رو بنویسم تا بفهمید چه قیامتی تو وجودمه.... دوست ندارم اذیت تون کنم...فقط واسش دعا کنید و بخواید که به جوونیش، زن و بچه اش و ...و....و...و...و من رحم کنه!

و امروز شنبه چند لحظه ای فرصت مهیا شد تا به دوستان وبلاگ سری بزنم و اگه نمی تونم تک تک پاسخ محبتاشون رو بدم، کلی تشکر کنم و بگم این چند روز کجا بودم...شرمنده که مجال حال و احوال با تک تک نیست!

یا عباس(ع)؛ "یا کاشف الکرب عن وجه الحسین(ع)  اکشف کروبنا بحق اخیک الحسین(ع)"


التماس دعای خیر از همه دارم

یا حق




نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:34 توسط یک بی ریا| |
سلام به همه ی بر و بچز

دوباره اومدیم

به یاد همه هم بودم و اگه قابل بوده باشم واسه همه دعا کردم...

از همه ی بزرگوارانی که از راه های دور و نزدیک با پیغام های خود خوشحالم کردند هم کمال تشکر را دارم...

فعلا بای...


پ.ن: عجیب حس رفتن کوه رو دارم... کاشکی یه پایه پیدا می شد شب می رفتیم بالا (کلک چال) ، صبح بر می گشتیم...

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:56 توسط یک بی ریا| |
خداحافظ بچه ها

ما رفتیم اعتکاف

بلکه آدم شیم

سعی می کنم دعا کنم

واسه همتون

شمام حلال کنین

یا علی


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:45 توسط یک بی ریا| |
به نام خدا

اعتکاف خوب است. اعتکاف انسان را به خود می آورد. اعتکاف بهتر از پول است. تمام زندگی پول نیست که. اعتکاف خلاهای روحی را پر می کند. محیط خوبی برای شناخت است. اعتکاف سه روز است. فقط در مسجدها می شود معتکف شد. هر سه روز را هم باید روزه دار بود. به اعتکاف بروید تا دیر نشده. قول میدهم معتادش بشوید و یک بی ریا را عمری دعا کنید! اعتکاف از روز میلاد امام علی(13 رجب) شروع می شود و 15 رجب تمام. اعتکاف خیلی خوب است حسن. اصلا خطر ندارد. به حرف افراد دیگر گوش نکنید و این فرصت استثنایی تفکر و تعمق را از دست ندهید. فقط 2 روز زمان باقیست. اگر سوالی داشتید  از بی ریا بپرسید. فی الفور پاسخ میدهد!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:47 توسط یک بی ریا| |
به نام او که خود "سلام" است

بچه ها، خیلی ممنونم از ابراز همدردی تون،

خانم یا آقای "اهلی شده" یا همون "من نه منم" ؛ زندگی شاید چیزی شبیه همین باشد! با همین سختی هاشه که بالانس میشه وگرنه یه طرف سنگینی می کنه؛

یک روز رسد غمی به اندازه کوه...یک روز رسد نشاط اندازه دشت...!

امامان معصوم مون خیلی توصیه کردن به یاد مرگ باشیم... آخ که اگه بهش کلیشه ای و صدا سیمایی نگاه نکنیم چه حالی می ده... جدا آدم رو سبک می کنه... باک خالی شده بنزین روح رو پر می کنه! اصلا "یاد مرگ" زندگی پوچ روتین رو ریفرش می کنه... یه جورایی آدم هدفدار میشه...

بی خیال، موعظه بسه!

اپیزود اول: رفتیم غسالخونه/  امیر 23 ساله با اون هیکل ورزشکاریش خیلی آروم خوابیده بود که بشورنش/  حدود 200 تا رفیق داش مشتیش هم اونجا بودن و با اون هیکلای گنده ی ورزشکاریشون های های اشک می ریختن و به در و دیوار فحش های بوق بوق دار میدادن!

تو غسالخونه از این بغضم گرفته بود که چرا با اینحال که میدونیم مرگ حقه و آخرش باید جسممون رو بیارن اینجا بشورن و بعدش خاک و بعد اندی بپوسیم بازم خوابیم/ گریه ام گرفت/ زیر لب می گفتم خدایا مارو به وظیفه مون آشنا کن/ همین/ عاقبت بخیرمون کن

اپیزود دوم: بعد از این که خاکش کردندزدج، همه رفتن/ موندم/ تا 2 ساعت بعدش موندم/ بابا امیر خیلی غریبه بود برای من/ پسر دایی رفیقم/ سر جمع 2 ساعت با هم حرف نزده بودیم/ خوش سر زبون بود/ هیکلی/ سنگین وزن/ شاید عکسش رو بعدا گذاشتم براتون/ باحال/ خوش قلب،.............اما نمی دونم چرا موندم... گفتم امیر جون شنیدم وقتی همه میرن مرده می ترسه..من می مونم یه کم دعا و قرآن می خونم/بعدش می رم/ به کسی هم که نباید جواب پس بدم/ راحت/ از هشت دولت آزاد/ اومدم دعا بخونم، دوباره اون تیکه ی دعای امام حسین در روز عرفه رو خوندم/ عجب حرفایی زده / هم خودشناسی هم خداشناسی و هم درس عملی یک زندگی خوب اجتماعی/ حتما قولی که داده بودم رو عمل می کنم و ترجمه ی اون تیکه های آس دعای عرفه رو براتون می ذارم/ اصولا آس خوری خوب نیست،آس خورا آخر فیلم می میرن/ خیلی براش دعا و قرآن خوندم/ خودمم اشکم یکسره جاری بود/ واسه اعمال خودم و شب اول قبر خودم اشک می باریدم زدج/ رفتم تو یه قبر خالی هم خوابیدم/ شنیده بودم مستحبه/ اصلا ترسناک نبود ها، تجربه اش کنید، خیلی آرامش بخش و انرژی زاست/ انگار اونجا قول و قرار می ذاری که پاکت کنه/ آخرش که اومدم از پیش امیر برم به خدا گفتم خدایا تو که ظالم نیستی/ یه هدفی داشتی این بچه ی خوش گوشت و خوش سر زبون رو بردی پیش خودت/ اگه قرار بود فقط یک نفر هم از این پروازش درس عبرت بگیره، می خوام اون فرد یک بی ریا  باشه / خدایا من توبه می کنم از همه ی دودره بازیام و سر تو برف کردنام مث کبک/ منو ببخش و پاکم کن/ یه جوری هدایتم کن که راحت بیام پیشت، بی شیله پیله و بی ریا/


نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:38 توسط یک بی ریا| |
تقدیم به روح پسر دایی یکی از صمیمی ترین رفیقام؛

امیر عزیز؛

ناگهان چقدر زود دیر شد برات... صبح اول وقت خبر پروازت رو برای ما آوردن...گفتن تو هواپیما بودی که یکهو حالت بد شده و .... در حال اوج بودی کع روحت اوج گرفت...

به همین سادگی...

دارم میرم مشکی بپوشم بیام به استقبال جسمت...

چه دنیای کوچکی...

ما باید بیایم تشیع جنازه ی تو  و ببریمت بذاریمت تو دل خاک....

شاید خودمون یه کم آدم شدیم...


شادی روحش فاتحه بخونید بچه ها (لطفا) .....

فعلا...

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 9:34 توسط یک بی ریا| |
صبح همگی بخیر

دیشب عروسی دختر دایی محترمه بود، آی حال داااد، آی حااال داد...

از بس رقصیدیم و اعمال مستحبی ماه رجب به جا آوردیم الان بدن درد داریم D: 

تا اونجایی که خاطرم هست از دنبال ماشین عروس رفتن و بوق بوق کردن مفرط(البته بدون مزاحمت واسه ی مردم بنده خدایی که در عنفوان خواب ناز به سر می برن، پیام اخلاقی!!) خیلی خوشم می اومده! دیشب هم همین روال ادامه داشت@ راننده ی ماشین دوماد بچه تیزی بود@ خوشم اومد ازش@ولی انقدر حالش رو گرفتم که طفلک سوسک شده بود@ من با پراید بودم اما سمند حامل عروس و دوماد رو سوسک کرده بودم@ واااااااااااااااای چه حالی داااااااااااااااااااااااد@ یکی از عروسی هایی بود که تو این چند سال اخیر علیرغم همه ی بی حسی ها و کم حسی ها خیلی حال دااااااااااد...

پدر دوماد به رحمت خدا رفته بود و همین امر باعث میشد تا دوماد بنده خدا یه نمه مظلوم بزنه، ما هم براش کم نذاشتیم... کلی بالا پائینش کردیم D: **بوق** کلی هم اذیتش کردیم و ...

بچه خوش قلب و طینتیه... امیدوارم مرد زندگی هم باشه و.... هو!!

جای همه ی آرزومندان شب رقص و ساز و آواز و بوق بوق و عروسی مروسی روبوسی و ..... **بوق!!** خالی!

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:38 توسط یک بی ریا| |